من از دست رفته ام

این روز ها گرفتار تب نمره ام

حریص گرفتن چند نمره ام

گلویم را بشدت فشرده است

از بس که زیر خط فقر است نمره ام

روی تمنا به استاد ندارم


صاحب دلان   خدا را ، 

گویید ، تا بگوید استاد ما را ، 

از سر لطف و مرحمت 

دهد یکی دو نمره ما را ، 

این دل می رود ز دستم     - از بس که  خسته هستم 

بر گو چو دیدی گرفتار ی بچاهی     -  از آستین در آور ، برگو  بگیر دستم 

تا دعایت گویم ،آرزو مند آرزویت   -  باشم همیشه تا که من زنده هستم 

 

صدايم نكن

ديشب فريادت چه بلند بود

چنان با انگشت خشم بر جان پنجره مي زدي

كه هراسي به بزرگي وحشت بر جانم افتاد

مگر نگفته بودم!!

سنگ گرانيت غوغاي من خوردو خمير است!

اين بيد هاي لرزان حكايت از دستان كـــه دارد؟

مخزن اسرار ،در قفس سينه ام ، به ناگاه تهي گشت !

اي سفير ..

 برايم هميشه اميد به ارمغان بياور..

بيم هايت ، فصل برگ ريز را مژده مي دهد .

اي نسيم تند خوي!

به سراغ من اصلا نيا و

صدايم نكن .

پاي در راهم امروز

امروز در راهـي پاي خواهم گذاشت!

راهي كه تو سالها پيش رفتي

راهي كه مسيرش از شط خون مي گذرد

راهي كه پال پرواز دل مي خواهد

راهي كه تو رفتي ...

راهي كه تا زمين هست..

تا زمان هست..

ادامه خواهد داشت

راهي كه تو رفتي ..

من امروز پا در راه تو خواهم گذاشت .

راهي كه پايانش سعادت بود 

و بس

من از سكوت مي ترسم

من آمده ام كه خاموش نباشم

فرياد من از روي نيازست

فرياد من از جنس سكوت نيست

من از سكوت مي ترسم

من غوغا پيشه شهر تبسمم 

گر چه خنده ام آرام است ولي در سكوت نمي خندم

من با سكوت سر جنگ دارم

ولي ميدانم  ...عاقبت در سكوت خواهم مرد


قلمم کجاست ؟

نکند این روزها قلمم را گم کرده باشم

دستم هم به او عادت کرده است

نکند بدونش نوشتن را فراموش  کرده باشم

چشمهایم به رنگ ش عادت کرده است

نکند بدونش دیدن را فراموش کرده باشم

گوشهایم به حرفهای ناب ش عادت کرده است

نکند بدونش شنیدن را فراموش کرده باشم

ذهنِ مبتکرم به خلاقیتش عادت کرده است

نکند بدونش فکر کردن را فراموش کرده باشم

ای قلمم ، ای توان نوشتنم

ای قلمم ، ای توان دیدنم

ای قلمم ، ای توان شنیدنم

ای قلمم ، ای توان تفکرم

بگو پس من چکنم

که  تمامی قدرت ، در دست توست